A
297

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شكوفه ای

با ناز میگشود دو چشمان بسته را

میشست كاكلی به لب آب تقره فام

آن بالهای نازك زیبای خسته را

خورشید خنده كرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلكشی دوید

موجی سبك خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان كه سرانجام شد بهار

دیگر شكوفه كرده درختی كه كاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل ازاین بهار

ای بس بهارها كه بهاری نداشتم

خورشید تشنه كام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

منبع: dashmili-5.blogfa.com

منبع: بیتوته دات کام

مطالب بیشتر